عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 15 مهر 1393
بازدید : 1117
نویسنده : نشریه فــــــراروز

حکایتی خواندنی از افلاطون

مجموعه : داستان
حکایتی خواندنی از افلاطون

حکایتی خواندنی از افلاطون

مجموعه : داستان
حکایتی خواندنی از افلاطون

داستانی زیبا و خواندنی از افلاطون

 

زشتی و زیبایی
روزی، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت، به « افلاطون» كه مردی دانشمند بود، گفت: ” ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی”.

 

افلاطون گفت: « عیبی كه بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه كه دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود كه گفتی، بقیه وجود تو سراسر عیب است و زشتی. بدان كه قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی كردم وجودم را پر از خوبی و دانش كنم تا دو زشتی در یك جا جمع نشود. تو مردی زیبارو هستی، اما سعی كن با رفتار و كارهای زشت خود، این زیبایی رابه زشتی تبدیل نكنی”.

 

 بزرگوار مردی
آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می گفت. در میان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.»

 

افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

 

آن مرد گفت:« ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟»

 

افلاطون پاسخ داد:« ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید


با درود : نشریه "فــراروز "در نظر دارد در حد توانايي خود در زمينه ادبيات،فلسفه،اطلاعات عمومي،سرگرمي،سياسي،اجتماعي،اقتصادي،مذهبي،عكس،طنز، ورزش و... اطلاعات مفيدي را براي بيننده و خواننده محترم فراهم نمايد. با سپاس فراوان: مديريت فـراروز

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران